دل دادم و دل بردی و بی دل شده ام منبا آن دل مجنون تو همدل شده ام منجان کندم و جان دادم و آخر ندیدیدر بند سر زلف تو زندان شده ام منتن دادم و تن کشتی وبا من ننشستیزان رو که رفتی ویران شدهام منگفتم به لب و نشنیدی حرف سخن منزا نکه نشنیدی سخنم حیران شدهام منکور و کر و لال افتاده ام اکنون به کناریاکنون که زارم در پی جبران شده ام منآن عشق جوانی که جوانی از کف من برد فهمیدم حالا که زان در خسران شده ام مننیما سخن خود بی پرده به فریاد به لب گفتاز عشق گریزید که از عشق نالان شدهام من
برچسب:
نویسنده: سینا امینی
تاريخ: جمعه
16 مرداد
1405 ساعت: 23:15